تبليغاتX
خیلی وقته انتظار پا گذاشته روی دلم

خیلی وقته انتظار پا گذاشته روی دلم

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:
1- تميز كردن باغچه 500 تومان 2- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان 3- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان 4- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان 5- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان 6- جمع بدهي شما به من 3000 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
1- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ 2- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ 3- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ 4- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ
و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت شده است

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 21:56 توسط روزگار |


 

هر شب نگرانی هایم را به خدا وا می گذارم .او به هر حال تمام

  شب بیدار است

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 15:25 توسط روزگار |


پشت هر چهره شهري است

كوچه هايش پر رمز پر راز

آسمانش چشم

گاه باران گاه آبي

وزماني پر پرواز كبوترها

باغ اين شهر پراز قاصدك است

همه اينجا منتظرند

چشم به راه

خاك اين شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست

نقدي بايد زد

قصه بكر شنيدن دارد

پشت هر چهره شهري است

پرشمع

پر نذر

آرزوها بادبادكهايي رقصان

در هوا سرگردان

فرصتي بايد براي دل بستن

ديدن....

پشت هر چهره شهري است

دروازه لبخند كجاست؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 18:49 توسط روزگار |


چه کسی اشکهای ماهی رو دیده ؟؟؟

چه کسی از غم های دلش پرسیده ؟؟

هیچکس اشکهای ماهی رو ندیده

هیچکس از غم های دلش نپرسیده

هچکس از آرزوهای ماهی نمی پرسه

که چقدر دلش برای آسمان تنگ شده است

 هیچکس نمی پرسد از کتاب شعر

که چرا شاعرانت سکوت اختیار کرده اند

هیچکس نمی پرسد از درخت تشنه

که چه بلای سره قطره های باران آمده است

 دل مثل ماهی ، کبوتر ....

دل مثل قطره های باران و شاعر مثل ....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 18:48 توسط روزگار |


قلم است و دو کاغذ سفید
بنویس !
- بی نوا!
سپید همان سپیدار است
و قلم نی لبکی بی نوا
حوالت تو به قلبم نشانه گیر و برو
--- جوخه !
آتش!
سه قطره خون بر درگاه
قلم
کاغذ
سپیدار و ما هنوز ....


+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 18:44 توسط روزگار |


 

(( ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ... پر رنگ ها را میبینیم ، سخت ها را می خواهیم ، غافل از اینکه خوبها آسان می آیند ، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند ))

 

امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود. صاف و پر ستاره . قاصدکی آرام نگاهم را دزدید . آن را گرفتم ، نگاهش کردم. دوستی داشتم که می گفت اگر آرزویی را آرام به قاصدک بگویی و بعد در باد رهایش کنی حتماْ برآورد می شود!! او به قاصدک ها ایمان داشت. باد با عجله دوید. انگار باز دنبال کفش های قاصدک می گشت! آهای قاصدک سر به هوا ، چشمک کدام ستاره مجذوبت کرد ؟؟

خواستم این بار برای یک بار هم که شده ، من از قاصدک بپرسم آرزویت چیست؟

دست و پایش را گم کرد. آرام گفت

دوست دارم دستانم در ردست های خورشید باشد. می دانی چرا؟ چون دست های او در دست خورشید است !!! چه آرزوی نابی از باد هم پرسیدم . سریع وزید و گفت

الان فقط می خواهم کفش های قاصدک را پیدا کنم

از آسمان پرسیدم. گفت

همیشه او به من نگاه کند.

از ستاره پرسیدم گفت:

همیشه برایش چشمک بزنم . چون فقط ستاره ها هستند که از چشمک زدنشان منظوری ندارند.

از من پرسیدند.

گفتم

گفتم ..... همیشه .... همیشه شب باشد ! آن هم یلدایی

راستی امشب می خوام به صید ستارگان بروم .. پیغامی برای ماه نداری ؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 18:26 توسط روزگار |


  

این منم همیشه تنها توی خواب و توی رویا

                                   تو برام یه آسمونی من یه قطره پیش دریا

 

    روزی خواهد آمد که پس از به بند کشیدن بادها موج ها و جاذبه انرژی عشق

    را برای خاطر خدا تحت تسلط خود درآوریم . و در آن روز برای دومین بار بشر

    آتش را کشف خواهد کرد.

       

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 22:32 توسط روزگار |


 

چون میهمانان به سفره ی پر ناز و نعمتی
 خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
دیگر مگو : ببین به کجا دست می بری
 با میهمان مگوی : بنوش این ، منوش آن
 ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
بگذار مست مست بیفتم کنار تو
 بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد ، آری ، چنین خوش است
 باید درید هر چه شود بین ما حجاب
باید شکست هر چه شود سد راه وصل
 دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب......

هر جا دلم بخواهد من دست می برم
 ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوی ، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو ، بی رحم ، بی قرار
و آنگه دگر تو دانی و من ، وین شب شگفت
 وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار .....

                                                                      اخوان ثالث

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 22:31 توسط روزگار |


 برای مشاهده ی کامل مطالب به ادامه ی مطلب مراجعه کنید...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 20:43 توسط روزگار |


بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندو ه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم ناچار بمیرم
میمیرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم
تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم
بگذار بدان گونه وفادار بمیرم
بگذار بدان گونه وفادار بمیرم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 20:39 توسط روزگار |


 

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت

حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت

آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد

لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت

خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او

تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت

 

تو نگاه تو

تو نگاه من

رنگ باوری نمونده

دست زندگی 

گرد حسرتی

روی چهره مون نشونده

 

عجب عُمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد

 

حالا روزگار، با این لطف و حال

می گذره خبر نداریم

جز سپیدی، موی تیره مون

انگار که سحر نداریم

 

خط به خط فلک

روی گونه ها

نقش رنج و غم کشیده

زندگی چنان ، اشک حسرتی

از دو چشم ما چکیده

من شکسته، تو شکسته

از گذشت عمر و خسته

جای پای روزگار، روی گونه ها نشسته

تو نگاه تو

تو نگاه من

رنگ باوری نمونده

دست زندگی 

گرد حسرتی

روی چهره مون نشونده

 

عجب عُمرا تموم شد

چه دور از هم حروم شد

چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 16:57 توسط روزگار |


+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 21:37 توسط روزگار |


 

 
نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد ...
بهش گفتم : کمک مي خواي
؟
گفت : نه
گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم
گفت : نه ، خودم جمع مي کنم
گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه
؟
نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم !
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ...
ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره
گفت و تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد
...
و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم
...
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ؟!!!
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم .
برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم
...
اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم
!!!
گفت و اين بار رفت سمت دريا . سهمش از تنهايي هاش دريايي بود که راز دارش بود...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 21:30 توسط روزگار |


 

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 21:6 توسط روزگار |


+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 20:48 توسط روزگار |


 

 

Rotating Heartدرجوانی غصه خوردم هیچکس یادم نکردRotating Heart

Rotating Heartدر قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکردRotating Heart

Rotating Heartآتش عشقت چنان از زندگی سیرم کردRotating Heart

Rotating Heartآرزوی مرگ کردم ولی مرگ هم یادم نکردRotating Heart

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 20:45 توسط روزگار |


عشق چیست؟

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟

 گفت:حرام است.

 از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ 

گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

 از استاد تاریخ پرسیدند عشق چیست؟

 گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.

 از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟

 گفت:همپای love است .

 از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟

گفت : محبت الهیات است .  

 از استاد علوم  پرسیدند عشق چیست؟

گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.

 از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟

 گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.

 از استاد  فیزیک  پرسیدند عشق چیست؟

 گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد.

 از استاد  انشا  پرسیدند عشق چیست؟ 

گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.

 از استاد قرآن  پرسیدند عشق چیست؟

 گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

 از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟

 گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

 از استاد زبان فارسی  پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد.

 از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد میشود.

 از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟

گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.

 

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 17:0 توسط روزگار |


خيلی سخته وقتی بفهمی کسی که حاضری براش بمیری عاشق يکی ديگه شده
با اینکه میدونی داره باهات لجبازی میکنه ولی روت نمیشه بهش بگی دوستت دارم
توی چشماش زول میزنيو میگی امروز میخوام يه چزی بهت بگم ولی وقتی میگه خب بگو زبونت توی دهنت نمیچرخه و فقط نگاهش میکنی
سخته که بفهمی دوستت داره ولی نمیخواد بهت بگه
میخواد زجرت بده
میخواد حرصتو در بياره
اون وقته که يادت میآد این بازيو خودت شروع کردی
ولی حالا که میخوای تمومش کنی اون نمیزاره و میخواد تا آخرشو ادامه بده
تا جايی که ديگه يه مرده ی متحرک بشی
وقتی از اون جلوت حرف میزنه دلت میخواد بمیری
ولی با لبخند تشويقش میکنی............
نمیدونم آخر این بازی چی میشه
 ولی اميدوارم به جايی نرسه که مجبور بشم غرورمو زير پا بزارم و بگم
دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 16:53 توسط روزگار |


تو را به دادگاه خواهند کشید .شاید به حبس ابد محکوم شوی جزییات جنایتت معلوم نیست اما

اثر انگشتت را روی قلبی شکسته یافته اند....!

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 16:52 توسط روزگار |


و خداوند عشق را آفرید آن گونه که خود خواست نه آن گونه که عاشقان خواستند

پس تمامی عاشقان با هم رو به آسمان کنند و عشق را آنگونه که خود می خواهند از خدا بخواهند

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 16:50 توسط روزگار |


کدام ابلیس تو را این چنین به گفتن نه وسوسه می کند ؟؟؟؟

یا اگر خود فرشته ایست از دام کدام اهریمنت بدین گونه هشدار می دهد ؟

تردیدیست این ؟

        یا خود

گام صدای باز پسین قدم هاست

          که غربت را به جانب زادگاه آشنایی

                                            فرود می آیی!

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387 15:21 توسط روزگار |


DESIGN BY :MINOS X

صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

بیراهه ای در آفتاب
تیزهوشان یزد
بگذار که احساس هوایی بخورد
زندگی
کسی که مثل هیچکس نیست
آموزش تخصصی گریم
شیطونک تنها
خودمو خودت
ژیله موی سنه
ترانه
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

هفته دوم بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387



پيوندها

سازمان سنجش
دانشگاه آزاد اسلامی
گوگل
یاهو


    تعداد بازديدها: