|
شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود : + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 21:56 توسط روزگار |
هر شب نگرانی هایم را به خدا وا می گذارم .او به هر حال تمام شب بیدار است + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 15:25 توسط روزگار |
پشت هر چهره شهري است كوچه هايش پر رمز پر راز آسمانش چشم گاه باران گاه آبي وزماني پر پرواز كبوترها باغ اين شهر پراز قاصدك است همه اينجا منتظرند چشم به راه خاك اين شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست نقدي بايد زد قصه بكر شنيدن دارد پشت هر چهره شهري است پرشمع پر نذر آرزوها بادبادكهايي رقصان در هوا سرگردان فرصتي بايد براي دل بستن ديدن.... پشت هر چهره شهري است دروازه لبخند كجاست؟؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 18:49 توسط روزگار |
چه کسی اشکهای ماهی رو دیده ؟؟؟ چه کسی از غم های دلش پرسیده ؟؟ هیچکس اشکهای ماهی رو ندیده هیچکس از غم های دلش نپرسیده هچکس از آرزوهای ماهی نمی پرسه که چقدر دلش برای آسمان تنگ شده است هیچکس نمی پرسد از کتاب شعر که چرا شاعرانت سکوت اختیار کرده اند هیچکس نمی پرسد از درخت تشنه که چه بلای سره قطره های باران آمده است دل مثل ماهی ، کبوتر .... دل مثل قطره های باران و شاعر مثل .... + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 18:48 توسط روزگار |
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 18:44 توسط روزگار |
(( ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ... پر رنگ ها را میبینیم ، سخت ها را می خواهیم ، غافل از اینکه خوبها آسان می آیند ، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند )) امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود. صاف و پر ستاره . قاصدکی آرام نگاهم را دزدید . آن را گرفتم ، نگاهش کردم. دوستی داشتم که می گفت اگر آرزویی را آرام به قاصدک بگویی و بعد در باد رهایش کنی حتماْ برآورد می شود!! او به قاصدک ها ایمان داشت. باد با عجله دوید. انگار باز دنبال کفش های قاصدک می گشت! آهای قاصدک سر به هوا ، چشمک کدام ستاره مجذوبت کرد ؟؟ خواستم این بار برای یک بار هم که شده ، من از قاصدک بپرسم آرزویت چیست؟ دست و پایش را گم کرد. آرام گفت دوست دارم دستانم در ردست های خورشید باشد. می دانی چرا؟ چون دست های او در دست خورشید است !!! چه آرزوی نابی از باد هم پرسیدم . سریع وزید و گفت الان فقط می خواهم کفش های قاصدک را پیدا کنم از آسمان پرسیدم. گفت همیشه او به من نگاه کند. از ستاره پرسیدم گفت: همیشه برایش چشمک بزنم . چون فقط ستاره ها هستند که از چشمک زدنشان منظوری ندارند. از من پرسیدند. گفتم گفتم ..... همیشه .... همیشه شب باشد ! آن هم یلدایی راستی امشب می خوام به صید ستارگان بروم .. پیغامی برای ماه نداری ؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 18:26 توسط روزگار |
این منم همیشه تنها توی خواب و توی رویا تو برام یه آسمونی من یه قطره پیش دریا
روزی خواهد آمد که پس از به بند کشیدن بادها موج ها و جاذبه انرژی عشق را برای خاطر خدا تحت تسلط خود درآوریم . و در آن روز برای دومین بار بشر آتش را کشف خواهد کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 22:32 توسط روزگار |
چون میهمانان به سفره ی پر ناز و نعمتی هر جا دلم بخواهد من دست می برم اخوان ثالث + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 22:31 توسط روزگار |
برای مشاهده ی کامل مطالب به ادامه ی مطلب مراجعه کنید... + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 20:43 توسط روزگار |
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 20:39 توسط روزگار |
عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت تو نگاه تو تو نگاه من رنگ باوری نمونده دست زندگی گرد حسرتی روی چهره مون نشونده عجب عُمرا تموم شد چه دور از هم حروم شد چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد حالا روزگار، با این لطف و حال می گذره خبر نداریم جز سپیدی، موی تیره مون انگار که سحر نداریم خط به خط فلک روی گونه ها نقش رنج و غم کشیده زندگی چنان ، اشک حسرتی از دو چشم ما چکیده من شکسته، تو شکسته از گذشت عمر و خسته جای پای روزگار، روی گونه ها نشسته تو نگاه تو تو نگاه من رنگ باوری نمونده دست زندگی گرد حسرتی روی چهره مون نشونده عجب عُمرا تموم شد چه دور از هم حروم شد چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 16:57 توسط روزگار |
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 21:37 توسط روزگار |
نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد ... بهش گفتم : کمک مي خواي؟ گفت : نه گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم گفت : نه ، خودم جمع مي کنم گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟ نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم ! بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ... ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره گفت و تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد ... و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم ... دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ؟!!! انگاري فهميد تو دلم چي گفتم . برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم... اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم !!! گفت و اين بار رفت سمت دريا . سهمش از تنهايي هاش دريايي بود که راز دارش بود... + نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 21:30 توسط روزگار |
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 21:6 توسط روزگار |
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 20:48 توسط روزگار |
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 20:45 توسط روزگار |
عشق چیست؟ از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد. از استاد تاریخ پرسیدند عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان. از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است . از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است . از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد. از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست. از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد. از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد. از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد . از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود. از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد. از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد میشود. از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 17:0 توسط روزگار |
خيلی سخته وقتی بفهمی کسی که حاضری براش بمیری عاشق يکی ديگه شده + نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 16:53 توسط روزگار |
تو را به دادگاه خواهند کشید .شاید به حبس ابد محکوم شوی جزییات جنایتت معلوم نیست اما
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 16:52 توسط روزگار |
و خداوند عشق را آفرید آن گونه که خود خواست نه آن گونه که عاشقان خواستند پس تمامی عاشقان با هم رو به آسمان کنند و عشق را آنگونه که خود می خواهند از خدا بخواهند + نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 16:50 توسط روزگار |
کدام ابلیس تو را این چنین به گفتن نه وسوسه می کند ؟؟؟؟ یا اگر خود فرشته ایست از دام کدام اهریمنت بدین گونه هشدار می دهد ؟ تردیدیست این ؟ یا خود گام صدای باز پسین قدم هاست که غربت را به جانب زادگاه آشنایی فرود می آیی! + نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387 15:21 توسط روزگار |
|
| ||||||