|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 18:56 توسط روزگار |
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رو جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِی قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و... حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش رو چرخوند و......... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 18:52 توسط روزگار |
بر سر سنگ مزارم بنويس: زير اين سنگ فردی خفته ست با هزاران اي كاش و دو چندان افسوس كه به هر لحظه عمرش گفته ست بنويس: اين جوان بر اثر ضربه ي كاري مرده ست ... نه بنويس: اين جوان در عطش ديدن ياري مرده ست ... جلوي روزوفاتم بنويس: روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار روز پژمردن گل فصل بهار روز اعدام جنون بر سر دار روز خوشبختي يار ... راستي شعر يادت نرود روي سنگم بنويس: آي گلهاي فراموشي باغ! مرگ از باغچه كوچكمان مي گذرد... داس به دست .گلي چون لبخند مي رود از برم و به دیار فراموش شدگان نزدیکم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 18:43 توسط روزگار |
راستی بی معرفتا به داداشتوون نمیخواین تبریک بگین.... تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک میام شمها رو فووت کنم تا صد سال زنده باشم... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 17:47 توسط روزگار |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 17:42 توسط روزگار |
كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد : « مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!» « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد » « اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . » « فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.» « من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟» « فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني » « وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟» اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت : « فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني » كودك سرش را برگرداند و پرسيد : « شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟» فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود كودك با نگراني ادامه داد : « اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود» « فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود » او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد : « خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد » خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : « نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .» منبع: + نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 22:59 توسط روزگار |
زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم امّا گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم امّا به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم + نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 22:53 توسط روزگار |
پنج وارونه چه معنا دارد؟؟♥
خواهر کوچکم این را پرسید♥
من به او خندیدم♥
کمی آزرده و حیرت زده گفت♥
روی دیوار و درختان دیدم♥
بازهم خندیدم♥
گفت دیروز خودم دیدم♥
مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد♥
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید♥
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم♥
بعدها وقتی غم♥
سقف کوتاه دلت را خم کرد♥
بی گمان می فهمی♥
پنج وارونه چه معنا دارد + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 14:16 توسط روزگار |
|
| ||||||