تبليغاتX
خیلی وقته انتظار پا گذاشته روی دلم

خیلی وقته انتظار پا گذاشته روی دلم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 18:56 توسط روزگار |


يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رو جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِی قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و...
اجي مجي لا ترجي !
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش رو چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي!

و آقا 92 ساله شد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 18:52 توسط روزگار |


بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت نگاري قرار دهيدتا هویتم را آشکار کنند.به پزشك قانوني بگوييد جسم مرا كالبد شكافي كنند، چون من به مرگم مشكوكم!!!
بگوئيدزير تابوت مرا چند مرد قد بلند بگيرند من عاشق اوج گرفتنم. ورثه ي عزيزم حق دارند باطلبكاران كتك كاري كنند، ولي يادتان باشد شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد. عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل قبرم اكيداًممنوع است.
در قبرم پنجره اي بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.
گوشي همراه و لب تاپ مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا لازمم شود!!! گواهينامه
رانندگي و مدرك ليسانس مرا را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و كفن من بنويسيد : اين پيكر  زشت ترین گل دنياست. عكس مرا بر روي قبرم نصب نكنيد !!! خطر ربوده شدن در كمين آن عكس است. در مجلس ختمم گاز اشك آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند. درمجلس ختمم زياد هيجان زده نشويد . . . چون از بد شانسی  من سکته نمي کنيد و نمي ميريد،من مجبورم مي شوم خودم از آن دنيا بيايم و خفه تان کنم. از اينكه نميتوانم در مجلس ختمم حضور به هم رسانم و از شما پذیرایی کنم قبلاً پوزش ميطلبم.
 
   ضمنآ یادتان باشد:

بر سر سنگ مزارم بنويس: زير اين سنگ فردی خفته ست با هزاران اي كاش و دو چندان افسوس كه به هر لحظه عمرش گفته ست بنويس: اين جوان بر اثر ضربه ي كاري مرده ست ... نه بنويس: اين جوان در عطش ديدن ياري مرده ست ... جلوي روزوفاتم بنويس: روز قربان شدن عاطفه در چشم نگار روز پژمردن گل فصل بهار روز اعدام جنون بر سر دار روز خوشبختي يار ... راستي شعر يادت نرود روي سنگم بنويس: آي گلهاي فراموشي باغ! مرگ از باغچه كوچكمان مي گذرد... داس به دست .گلي چون لبخند مي رود از برم و به دیار فراموش شدگان نزدیکم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 18:43 توسط روزگار |


راستی بی معرفتا به داداشتوون نمیخواین تبریک بگین....

تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک

میام شمها رو فووت کنم تا صد سال زنده باشم...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 17:47 توسط روزگار |



اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 17:42 توسط روزگار |


كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد :

 « مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!»
خداوند پاسخ داد :

 « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!

«  اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . »
خداوند لبخند زد :

 « فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد :

 « من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت :

 « فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني »
كودك با ناراحتي گفت :

« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»

اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :

 « فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني »

كودك سرش را برگرداند و پرسيد :

« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟»

 فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود

 كودك با نگراني ادامه داد :

 « اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود»
خداوند لبخند زد و گفت :

 « فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود »
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .

  او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :

‌« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد »

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :

‌« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .»

 منبع:

بارانی برای فردای کویر

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 22:59 توسط روزگار |


زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم

امّا گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم

تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم

امّا به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 22:53 توسط روزگار |


پنج وارونه چه معنا دارد؟؟♥

 خواهر کوچکم این را پرسید♥

 من به او خندیدم♥

کمی آزرده و حیرت زده گفت♥

 روی دیوار و درختان دیدم♥

بازهم خندیدم♥

گفت دیروز خودم دیدم♥

مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد♥

 آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید♥

 بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم♥

 بعدها وقتی غم♥

 سقف کوتاه دلت را خم کرد♥

 بی گمان می فهمی♥

 پنج وارونه چه معنا دارد

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 14:16 توسط روزگار |


DESIGN BY :MINOS X

صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

بیراهه ای در آفتاب
تیزهوشان یزد
بگذار که احساس هوایی بخورد
زندگی
کسی که مثل هیچکس نیست
آموزش تخصصی گریم
شیطونک تنها
خودمو خودت
ژیله موی سنه
ترانه
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

هفته دوم بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387



پيوندها

سازمان سنجش
دانشگاه آزاد اسلامی
گوگل
یاهو


    تعداد بازديدها: