تبليغاتX
خیلی وقته انتظار پا گذاشته روی دلم

خیلی وقته انتظار پا گذاشته روی دلم

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 16:7 توسط روزگار |



خدای من !

 دلم گرفته

 بی تاب و بی قرارم.

 فقط خودت میتونی آرامش رو به من برگردونی.

 میدونم،من بنده خوبی نبودم ولی متبرکم کن تا در این شبهای عزیز،

 آسمانی شوم 

 رها شوم 

 سجده ات کنم 

 در فضای لایتناهی رحمتت معلق شوم

 و تو را با کاملترین و بی نظیر ترین نامها و صفاتت فریاد بزنم.

 معبودم !

 تشنه راز و نیازم ،مرا به در گاهت بپذیر.

آمین بارب العالمین




+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 18:35 توسط روزگار |


 

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غزال شروع به دويدن
ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود . هر روز
صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي
داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد . مهم نيست غزال
هستي يا شير ! با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن.

" آنتوني رابينز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 16:41 توسط روزگار |


 

 هر شب هر نيمه شب
من منتظرم
تا کسي مرا صدا بزند
کسي مرا صدا نمي زند
اما من منتظرم

صدايم کن

بگذار مثل کودکي شاد
شتابان به سوي تو بدوم
مثل دختر بچه اي خندان
با دامني پر چين
روي ديواري کوتاه
راه روم

و شعر هاي کودکانه بخوانم
و سر انجام
از آن ديوار کوتاه بپرم پايين
و لي لي کنان به سيبي شيرين
دندان بزنم
و به دانه هاي انگور
بوسه بزنم
و چشم هايم را ببندم
و دوباره شعر هاي کودکانه
و بچرخم در باد
صدايم کن

                                          

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 16:34 توسط روزگار |


آخر دنیا همین جاست

روزی که حسرت ساده دلی هایت را بخوری ، روزی که ندانی با دل خسته ات چه کنی ، روزی که ندانی با اشک هایت با گونه ها ی تر شده ات با قلب هزار تکه شده ات چه کنی آخر دنیاست

روزی که هنوز امید داشته باشی به آمدنش با اینکه بدانی حتی در خاطرات دورش هم یادی از تو نیست ، روزی که به خودت دروغ بگویی ، روزی که سر قلبت را کلاه بگذاری ، تا لحظه ای آرام شود  به امید آمدنش ،به امید اینکه او هنوز به یادش است و میداند قلب کوچک و عاشقت ، بی او دیگر نمیزند  ، جسمت میمرد وگونه هایت همیشه تر میماند ...

روزی که او باور نکند دوست داشتنت را ، روزی که به دنبال فایده ای حاصل از دوست داشتنت بگردد آری آن روز آخر دنیاست

آخر دنیای تو  ... آخر دنیای توی که چه ساده ، دل به حرفهایش سپردی ، چه ساده دوستش داشتی بی هیچ چشم داشتی

آخر دنیای تویی که حرف های تلخش را نشنیده گرفتی ، رفتار های سردش را نادیده گرفتی ، آخر دنیای تویی که هنوز دوستش داری

آری آخر دنیای پر دردت همین جاست

اما خدایا این انصاف نبود ، این حق دل من ، این حق اشکهای من نبود

مگر من چه کار خطایی کرده بودم ، دل چه کسی را شکسته بودم ، چه نافرمانی کرده بودم که این بود مجازاتش ، این بود تاوانش ، این بود جوابش ...

جرم من چه بود جز دوست داشتنی صادقانه و پاک

این آخر دنیای من است ، تو برو به راهت ادامه بده میدانم که که صدای خش خش برگهای پاییزی را نمیشنوی و صدای قلب من که شکست  بعد رفتنت  چه صادقانه دوستت داشت چه معصومانه فکر کرد تو تا همیشه عشقت را در دستان او به امانت می گذاری حالا او شکسته است عشقت را بگیر و برو ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 16:31 توسط روزگار |


"اگر بنويسم عشق من سلام، اون يه تيکه خجالت مونده از بچگي رو بذارم پاي طاقچه آرزوها پشت صندوقچه يادگاريهاي دوران کودکي خيالت راحت مي شه؟

 اگه مي شه پس...:

       عشق من سلام! مي دوني چيه... آرزومه بريم يه جاي خلوت واسه جشن تولد آرزوهامون ماه و خورشيد روشن مي کنيم... آخه من دري که با کليد اون تورو شناختم هرگز نخواهم بست حتي اگر تمام عاقلاي دنيا منو به جرم راندن عقل از پنجره تفکر پاي ميز محاکمه ببرند به جرات مي گم خيلي پررنگ تر از دوست داشتن  دوستت دارم! حرف از امانت داريست، حرف از کليدست، حرف از مراقب ويژه قلبهاييست که دارن زير دست حکيم ناآگاه زمان از دست ميروند. صحبت از خستگي نيست، اگر خسته باشيم که عاشقيمون يه جايي بين زمين و آسمون اشکال داره... آخه روح مجنون هيچ وقت کسي رو که از عشق خسته بشه رو نمي بخشه و ما از اونهايي هستيم که اگر روح سرفصل عاشقي هاي دنيا ازمون آزرده باشه خواب به چشممون نمياد... نکنه گمان کني من از اون همسفرايي هستم که بين راه خستگي رو بهونه مي کنن، به جون خودت تا هر وقت که بخواي براي ساختن اون قصر رويايي با پنجره هاي طلايي روزا رو به دفتر خاطراتم گره مي زنم...! خب مي دوني به روزگار نمي شه خرده گرفت اما به عشق چرا! گيريم که روزگار توانايي دور نگه داشتن مارو داشته باشه تکليف دل هامون که دست اون نيست...هست؟؟؟ تورو به جون کسي که دوستش داري نذار تسليم معادله ي دل و ديده بشيم. پس يه قرار قطعي نقره اي مي ذاريم: «صبر از من، بي قراري از تو» اونقدر عاشق مي شيم که تشخيص اينکه کدوممون عاشق تره براي خودمون مشکل باشه چه برسه به ديگران...! دلم مي خواد يه جوري زندگي کنم که آدما بهش مي گن عجيب! فقط به تو سلام کنم، فقط با تو حرف بزنم، فقط واسه تو دعا کنم، دستم فقط تو دست تو باشه، فقط مال تو باشم و تو هم فقط مال من باشي...! از سهراب نيم اجازه اي مي گيرم و برات مي نويسم: « تا تو هستي زندگي بايد کرد » کاش يه معجزه اي بشه، چه مي دونم مثلا يه پيغامي از آسمون واست بياد و يکي بهت بگه که من چقدر دوستت دارم. اين آخري اگه بشه ديگه هيچ چي نمي خوام. اينم درد دلاي دلم، مي خواستم خودش فوران کنه که کرد. حالا ديگه روي ماهتو با يه عشق عجيب از همين جا، يعني نزديک نزديک مي بوسم و ميسپارمت به دست اوني که عشقتو سپرد دست دل من...!

و مي گم عشق من سلام"


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 22:43 توسط روزگار |


در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانیست

گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی ؟

در شب کنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ
.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 22:36 توسط روزگار |


 

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

 

    به او که قلبش به وسعت دریاییست

 که قایق کوچک دل من درآن غرق شده،

   به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد،

    و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

   به او که صدای پایش را میشنوم،

     به او که لحن کلامش را میشناسم،

         به او که عمق نگاهش را میفهمم،

      به او که .....

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

      به او که گل همیشه بهارمن است،

      به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است

        وبه او که عشق جاودانه من است....

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 22:25 توسط روزگار |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 22:23 توسط روزگار |


ای مهربانتر از من 

با من،

در دستهای تو 

آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟

کز من دریغ کردی.

تنها تویی، 

مثل پرنده های بهاری در آفتاب 

مثل زلال قطره به باران صبحدم، 

مثل نسیم سرد سحر 

مثل سحر آب. 

آواز مهربانی تو با من 

در کوچه باغهای محبت،

مثل شکوفه های سپید سیب،

ایثار سادگی است 

افسوس،

آیا چه کس، تو را 

از مهربان شدن با من 

مأیوس می کند؟

 

زنده یاد حمید مصدق

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 8:56 توسط روزگار |


رهایم کردی و رهایت نکردم!

گفتم حرف ِ دل یکی است.

هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی،

کنار ِ کوچه بغض و بیداری 

منتظرت خواهم ماند!

چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم

و چهره تو را دیدم!

گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم

و صدای تو را شنیدم!

دلم روشن بود که یک روز،

از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!

حالا هم،

از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!

فقط کمی نگران می شوم!

می ترسم روزی در آینه،

تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند

و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!

تنها از همین می ترسم!

 یغما گلروئی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 8:52 توسط روزگار |


دیگر،

 برای بودن و ماندن، تلاش نخواهم کرد.

دستهایی را که تا دیروز

به شوق در آغوش گرفتن اجابت التماسهایم،

به سوی آسمان، نشانه می رفتم،

امروز، به نشان تسلیم و سرخوردگی بالا می برم.

دنیا،

من دیگر با تو ستیزی ندارم.

خرده شهامتی که برای نبرد  با تو داشتم،

مثل آدامس جویده شده ای،

کف کفش عابری که می رفت به خوشبختی برسد،

چسبید و از من دور شد.

ناتوانی، بر من بارید.

گم شدم.

کم شدم.

خالی شدم.

خم شدم.

پاسخ تو، به این بی تفاوتی و این همه علامت سؤال آمده و رفته،

مرگ باشد یا سکون

هراس باشد یا آوار

خاکستر و یا ...

هر چه که باشد،

من از جاده تسلیم شدگی، بر نخواهم گشت.

من، دیگر،

تلاشی برای ساختن ویرانه قلبم نخواهم کرد.

بگذار،

 شکسته بمانم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 8:39 توسط روزگار |


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 15:30 توسط روزگار |


DESIGN BY :MINOS X

صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

بیراهه ای در آفتاب
تیزهوشان یزد
بگذار که احساس هوایی بخورد
زندگی
کسی که مثل هیچکس نیست
آموزش تخصصی گریم
شیطونک تنها
خودمو خودت
ژیله موی سنه
ترانه
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

هفته دوم بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387



پيوندها

سازمان سنجش
دانشگاه آزاد اسلامی
گوگل
یاهو


    تعداد بازديدها: