|
سلام بچه ها... برام دعا کنینو البته حلالم کنین چون امسال من کنکور دارمو دیگه نمیتوونم مطلبی رو آپ کنم... فقط خواهشا برام دعا کنین تا یه رشته ی خوب قبول شم ... راستی تا سال آینده خداحافظ همگی ... اینم بدوونین که دلم برا همگیتوون تنگ میشه... خدا حافظ تا ساله آینده... + نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 23:44 توسط روزگار |
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 23:36 توسط روزگار |
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 23:16 توسط روزگار |
دریاچه سیاه، قایق سیاه، دو آدم سیاه که گویی آدمکهایی کاغذی اند + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 12:11 توسط روزگار |
دخترک شهرشلوغ تواین شبای سوت وکور یادش میاد قدیما اون روزای خیلی دور مادری داشت مهربون خنده رو همزبون مادری که برده اونو دست و تقدیر زمون دخترک شهرشلوغ اشک توچشاش حلقه زده اشکا رو کی پاک میکنه ؟ نمیدونه مردده! یادش میاد این اشکارو یه روزایی مادری پاک می کرد و می گفت: دخترم گریه بده دخترک شهر شلوغ از نگاهش غم می باره جزمادری که حالانیست هیچکی اونودوست نداره میگه از وقتی مادرم رفت تو اسمون پیش خدا اسمون دل من هم خالی شد و بی ستاره دخترک شهر شلوغ تنها و بی پناه شده مادرش رفته ازپیشش روزگارش سیاه شده زندگی رو غم می بینه محبت وسم میدونه چه جوربگم یه جورایی ارزوهاش تباه شده دخترک شهرشلوغ شهردلش سوت وکوره حالا فهمیده این دنیا چقد تاریک و کم نوره دوست داره که تواین شباکنارمادرش باشه نمیشه اخه مادرش تویه جای خیلی دوره شاعر:عاطفه ر + نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 23:28 توسط روزگار |
الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است گواهی تو ترجمانی من بکردند ندأ من افزونی است قروب تو چـــراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است بود تو کار من راست کـــرد بود تو من افزونی است ـ + نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 23:20 توسط روزگار |
|
| ||||||