|
اگه به تو برسم به تموم دنيا رسيدم . ولي فكر نكن تو رو به خاطر دنيا مي خوام ... من دنيا رو به خاطر تو مي خوام ...دوستت دارم ! اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟ با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟ تپش تپش با چشمکت غزل بگم براي تو با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو .
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 20:42 توسط روزگار |
در کابه ای قدیمی شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود به او پوز خندی زد و گفت دیشب تا صبح خودت را فدای چه کردی؟ شمع گفت خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد خورشید گفت همان پروانه که با طلوع من تو رها را کرد شمع گفت یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار میکند و برای کار خود هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود میداند خورشید به تمسخر گفت آهای عاشق فداکار حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی دوست داری چه چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت شمع.......... دوست دارم دوباره شمع شوم خورشید با تعجب گفت شمع؟؟؟؟؟؟؟؟ شمع گفت آری شمع دوست دارم شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم شب پروانه را سحر کنم خورشید خشمگین شد و گفت چیزی بشو مانند من که تا سالها زندگی کنی نه اینکه یک شبه نیست و نابود شوی شمع با لبخندی گفت من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی من این یک شب را به همه عظمت و بزرگی تو نمیدهم خورشید گفت تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه میکنی؟ شمع با چشمانی گریان گفت من از برای خودم گریه نمی کنم اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد! + نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 20:39 توسط روزگار |
سلام مهربون جایی خوندم که :یه روز مرد ثروتمندی پسرش رو به روستایی دور افتاده برد.تا زندگی فقیرانه مردم اونجا رو از نزدیک ببینه...آنها دو شبانه روز را در مزرعه خانواده تهیدستی گذراندند ودر راه برگشت پدر از پسر پرسید:سفر چطور بود؟ چیزی یاد گرفتی؟ پسر گفت:عالی بود..بخصوص که فهمیدم ما چقدر فقیر هستیم!!! استخر خانه ما تا وسط حیاط کشیده شده ولی رودخانه آنها انگار انتهایی نداشت!!!!!!!! حیاط بزرگ خانه ما راچندین جراغ روشن می کنند ..وشبهای آنها با هزاران ستاره روشن می شد!!!!!!! قطعه زمین ما خیلی کوچکتر از مزرعه وسیع آنهاست!!!!!!! ما غذایمان را می خریم ولی آنها غذایشان را پرورش می دهند!!!!!! پدر جان ممنونم که نشانم دادی ما چقدر فقیریم. دوست خوبم:بیا ما هم مثل اون پسر که داشته های روستایی های زحمتکش رو دید چشمامون رو باز کنیم وداشته های خودمون رو ببینیم و واسه اوناشاکر باشیم..گرچه قادر نیستیم که تک تک اونا رو ببینیم ودرک کنیم + نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 20:34 توسط روزگار |
همیشه یک نفر باید به پا خیزد یک اگر با یک برابر بود + نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 20:30 توسط روزگار |
نشان از آشنایی نیست + نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 20:20 توسط روزگار |
غربت آن نیست که تنها باشی + نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 20:19 توسط روزگار |
Good morning and good bye + نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 20:13 توسط روزگار |
|
| ||||||