|
کجاست بگو؟؟؟ کجاس بگو اونکه برات می مرده کو؟ اونکه قسم می خورده که دوسِت داره ؟ اما به جاش با یه قسم، هر چی که داشتی برده کو تنها شدی بازتف سر بالا شدی گذاشت و رفت، دیدی دوسِت نداشت و رفت کجاس بگو؟؟؟؟ اون که برات می مرده و هر چی که داشتی برده کو اون که یه باره اومد و آتیش به زندگیت زد و ازت برید اون که دل ساده و تنهاتو به صلابه کشید یادت باشه منتظر اون که میگه دردتو می دونه نشی حرفاشو باور نکنی، هر کی بیاد نمک به زخمت می زنه ساده ی دل داده ی من گول نخوری، دوباره دیوونه نشی شاعر:حسین صفا خواننده : محسن چاووشی (دلم خیلی برات تنگه،کاش برگردی !!) + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 9:21 توسط روزگار |
گنه کردم گناهی پر ز لذت فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 20:33 توسط روزگار |
روزهاي اول مي گفتم كه تو تشنه عشق هستي و روزي سيراب مي شوي . اما اشتباه مي كردم من مي توانستم از تو عاشقي دلداه بسازم به خدايي كه توي تك به تك لحظاتم با من بود و كمكم كرد تا دوريت و تحمل كنم به حرمت عشق پاكم كه تا كنون ذره اي درگير هوس نشده به اون احساس پاك تو كه هيچ وقت غريبي من رو حس نكرد . قسم مي خورم كه تو عشق اول و آخر من هستي اگر يه روز دوباره برگشتي فقط ازت يه خواهش دارم اونم اينه كه بهم فرصت بدي بهم فرصت بدي تا .... تا از اين همه دلتنگي ، شب گريه رها بشم فرصت بدي واسه جبران اون لحظاتي كه بودي وجودت رو حس نكردم واسه جبران اون دل سنگي كه بغضت رو از توي صدات نفهميد واسه جبران اون نگاههايي كه دل من هيچ وقت معنيش رو نفهميد بهم فرصت جبران بدي چون قدر تو رو ندونستم ونفهميدم كه تو همون كسي هستي كه هيچ وقت مشكلات زندگي كمرش رو خم نمي كنه .نفهميدم كه تو همون كسي هستي ........آيا به فرصت جبران ميدهي آيا عمر كوتاه من فرصت مي دهد تا عشقم را به تو ثابت كنم نه هرگز ...... تو بگو من چه كنم ؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 20:31 توسط روزگار |
"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد " این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم. رفتم و بی قراری توشه ام بود. رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم. رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل. رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند. آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند. شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند. جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان. و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند. راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم... هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!این یکی از هزار اصل رفتن است.پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع. هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ... می توانی ساكت بمانی و مردم خیال كنند تو نفهم هستی یا دهانت را بازكنی و شك آنان را از بین ببری... همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست...خیلی ها میروند تا ثابت کنند که تا همیشه، عاشقند + نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 20:21 توسط روزگار |
تو هم ترك ، منم ترك اینم یه درد مشترك تو غصه دار، من غصه دار پس واسه چی بیاد بهار تو بی چراغ ، من بی چراغ كی بگیرد از ما سراغ تو هم غریب ، منم غریب عشقا چی بود به جز فریب تو حادثه ، من حادثه پس كی به ابرا برسه تو بارونی ، من بارونی پس كجا رفت مهربونی من بی پناه ، تو بی پناه كافیه امشب نور ماه من بی وفا ، تو بی وفا چی كار كنه با ما خدا من بی فروغ ، تو بی فروغ بازم به هم بگیم دروغ ؟ من بی جواب ، تو بی جواب معنیش چیه ! این جز سراب من تشنگی ، تو تشنگی كاش كه نمی گذشت بچگی منم گله ، تو هم گله آخر كی داره حوصله من انتظار، تو انتظار من باریدم تو هم ببار من چشم خیس ، تو چشم خیس برام یه چیزی بنویس منم زلال تو، هم زلال چی كم داریم ما دو تا بال من اولی ، تو اولی چقدر قشنگ و مخملی من در به در ، تو در به در می یای با هم بریم سفر ؟ ..... + نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 20:17 توسط روزگار |
گفتم: «بمان!» و نماندی!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 20:16 توسط روزگار |
|
| ||||||