|
سلام مهربون جایی خوندم که :یه روز مرد ثروتمندی پسرش رو به روستایی دور افتاده برد.تا زندگی فقیرانه مردم اونجا رو از نزدیک ببینه...آنها دو شبانه روز را در مزرعه خانواده تهیدستی گذراندند ودر راه برگشت پدر از پسر پرسید:سفر چطور بود؟ چیزی یاد گرفتی؟ پسر گفت:عالی بود..بخصوص که فهمیدم ما چقدر فقیر هستیم!!! استخر خانه ما تا وسط حیاط کشیده شده ولی رودخانه آنها انگار انتهایی نداشت!!!!!!!! حیاط بزرگ خانه ما راچندین جراغ روشن می کنند ..وشبهای آنها با هزاران ستاره روشن می شد!!!!!!! قطعه زمین ما خیلی کوچکتر از مزرعه وسیع آنهاست!!!!!!! ما غذایمان را می خریم ولی آنها غذایشان را پرورش می دهند!!!!!! پدر جان ممنونم که نشانم دادی ما چقدر فقیریم. دوست خوبم:بیا ما هم مثل اون پسر که داشته های روستایی های زحمتکش رو دید چشمامون رو باز کنیم وداشته های خودمون رو ببینیم و واسه اوناشاکر باشیم..گرچه قادر نیستیم که تک تک اونا رو ببینیم ودرک کنیم + نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 20:34 توسط روزگار |
|
| ||||||