دلم امروز
به اندازهی دنيا تنگ است
و زمان
حجم سنگينش را بر فرقم می کوبد
روزگار سختی است
هیچ کس رفتن ایمان و عدالت را
احساس نکرد
و کسی
مردن گل را جدی نگرفت
و شب بی مهتاب
قلبها را نفشرد
ابرهای ولع و زهد و ريا
خانه ها را پر کرد
و کسی نپرسيد
که چرا مهر پس ابر بماند و چرا گرما نيست؟
من سراپا دردم
کودکی را ديدم
ز پدر
علت رویش قارچ
برتن سرو دلاور بخواست
و پدر گفت « بیا . وقت خواب است ، هوا تاریک است .»
موقع هجرت و شور است
زمان می گذرد
کوله بارم خالی است
آسمان آبی نیست
و زمان مقراضی است
که کمین می کشد این جامهی پر درد مرا
قدمم پر تپش است و زمان در تردید...
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 13:8 توسط روزگار
|